آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

باز يه داستان جديد

1391/5/6 0:50
نویسنده : شهرزاد
376 بازدید
اشتراک گذاری

هر روز يه داستان جديد

خدايا من يعني طعم خوشي رو نبايد بچشم

دلم خوش بود دارم ميبرم کاردرماني 

اما دو جلسه به خاطر تب و بي حالي نتونستم ببرمت

سه شنبه مدارک رو با پدري برديم داديم بيمارستان مفيد براي کميسيون

بابايي چون بايد ميرفت سرکار

عزيز و خاله جون زحمت کشيدن اومدن خونمون

ظهر من و عزيز رفتيم بيمارستان

استرس زيادي داشتم و تند تند راه رفتنم دست خودم نبود

انگار همه ماشين ها هم متوجه هراسان بودنم شده بودن و خيلي راحت ميذاشتن از بينشون عبور کنم و به بيمارستان برسم

خداروشکر دکتر شريعتمداري که از فلو هاي دکتر غفراني بود چيز خاصي بهمون نگفت و قرار شد من دوباره وقت چشم پزشک براي معاينه مجدد بگيرم و از يه دکتر غددبراي ازمايشات تکميلي متابوليک مشاوره بگيرم

شب عزيز جون رفت و ساعت 4 صبح چهارشنبه( 23 تير) که شما براي شير بيدار شده بودي به شدت داغ بودي

اين اولين باري بود که اينقدر داغي بدن و تب داشتنت رو تجربه ميکردم

يه نيم ساعتي پاشويه کردم اما ديدم تاثيري نداره

گفتم شايد اشتباه ميکنم

بابا جون رو صدا کردم اونم گفت :وااااااي چه داغه آنيتا که مطمئن شدم

تا 6 ادامه دادم و بعدش بردم درمانگاه شهرک که دکتر يوسفي بود

با نظر اونم قانع نشدم و اومدم باباجون رو صدا کردم رفتيم بيمارستان چمران

اونجا هم نظري ندادن

اومدم خونه پدر رفت سمينار

من که شب قبل هم نخوابيده بودم

استرس شما رو داشتم و تا 1 شما هم مرتب از خواب ميپريدي

تا اينکه بابايي اومد و شما رو گذاشتم پيشش و خودم رفتم خوابيدم

شب دوباره عزيز جون و بابا جون اومدن خونمون

انگار دنيا رو بهم دادن

ان شب من مرتب شما رو چک کردم

با سوپي که عزيز درستيد و رسيدگي هايي که به شما کرد

تبت خيلي بهتر شد

شب موندن و فردا بعدازظهر رفتن

عزيز با مهربوني تمام شما رو برد حموم

گذاشت تو وان و يه سري عروسک کوکي که تو اب راه ميره برات خريده بود ررو گذاشت تو وانت و باهات تمرين کرد که اونا رو بگيري و با دست بزني تو اب

شما هم جواب زحمت ها رو دادي و حرکات رو تکرار کردي

تو چشماي عزيز برق خوشحالي ديده ميشد.......

بعداز حموم هم که يه دونه هاي قرمز کل بدنت زد که عزيز گفت بخاطر تب هست و چون حموم کرده و هندوانه خورده ريخته بيرون

شب هم که رفتن انگار غصه عالم اومد تو دلم

نتونستم بيام خونه و رفتيم با بابا جوني پارک

خدا پدر و مادر همه رو براشون حفظ کنه

الان که مادرم ميفهمم چي کشيده و چه سختي هايي ديده

خدا منو ببخشه که خيلي اذيتش کردم

تب کردن دخملي

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

صدف
4 مرداد 91 12:25
آخی عزیز دلم چرا تب کردی خاله جون؟ بمیرم برات

انشالا خدا سایه پدر و مادرتون رو براتون حفظ کنه ، و سایه تو و همسرت رو برای آنیتای گلم




عاشقتم صدف جون
مهربونم
بوس