باز يه داستان جديد
هر روز يه داستان جديد
خدايا من يعني طعم خوشي رو نبايد بچشم
دلم خوش بود دارم ميبرم کاردرماني
اما دو جلسه به خاطر تب و بي حالي نتونستم ببرمت
سه شنبه مدارک رو با پدري برديم داديم بيمارستان مفيد براي کميسيون
بابايي چون بايد ميرفت سرکار
عزيز و خاله جون زحمت کشيدن اومدن خونمون
ظهر من و عزيز رفتيم بيمارستان
استرس زيادي داشتم و تند تند راه رفتنم دست خودم نبود
انگار همه ماشين ها هم متوجه هراسان بودنم شده بودن و خيلي راحت ميذاشتن از بينشون عبور کنم و به بيمارستان برسم
خداروشکر دکتر شريعتمداري که از فلو هاي دکتر غفراني بود چيز خاصي بهمون نگفت و قرار شد من دوباره وقت چشم پزشک براي معاينه مجدد بگيرم و از يه دکتر غددبراي ازمايشات تکميلي متابوليک مشاوره بگيرم
شب عزيز جون رفت و ساعت 4 صبح چهارشنبه( 23 تير) که شما براي شير بيدار شده بودي به شدت داغ بودي
اين اولين باري بود که اينقدر داغي بدن و تب داشتنت رو تجربه ميکردم
يه نيم ساعتي پاشويه کردم اما ديدم تاثيري نداره
گفتم شايد اشتباه ميکنم
بابا جون رو صدا کردم اونم گفت :وااااااي چه داغه آنيتا که مطمئن شدم
تا 6 ادامه دادم و بعدش بردم درمانگاه شهرک که دکتر يوسفي بود
با نظر اونم قانع نشدم و اومدم باباجون رو صدا کردم رفتيم بيمارستان چمران
اونجا هم نظري ندادن
اومدم خونه پدر رفت سمينار
من که شب قبل هم نخوابيده بودم
استرس شما رو داشتم و تا 1 شما هم مرتب از خواب ميپريدي
تا اينکه بابايي اومد و شما رو گذاشتم پيشش و خودم رفتم خوابيدم
شب دوباره عزيز جون و بابا جون اومدن خونمون
انگار دنيا رو بهم دادن
ان شب من مرتب شما رو چک کردم
با سوپي که عزيز درستيد و رسيدگي هايي که به شما کرد
تبت خيلي بهتر شد
شب موندن و فردا بعدازظهر رفتن
عزيز با مهربوني تمام شما رو برد حموم
گذاشت تو وان و يه سري عروسک کوکي که تو اب راه ميره برات خريده بود ررو گذاشت تو وانت و باهات تمرين کرد که اونا رو بگيري و با دست بزني تو اب
شما هم جواب زحمت ها رو دادي و حرکات رو تکرار کردي
تو چشماي عزيز برق خوشحالي ديده ميشد.......
بعداز حموم هم که يه دونه هاي قرمز کل بدنت زد که عزيز گفت بخاطر تب هست و چون حموم کرده و هندوانه خورده ريخته بيرون
شب هم که رفتن انگار غصه عالم اومد تو دلم
نتونستم بيام خونه و رفتيم با بابا جوني پارک
خدا پدر و مادر همه رو براشون حفظ کنه
الان که مادرم ميفهمم چي کشيده و چه سختي هايي ديده
خدا منو ببخشه که خيلي اذيتش کردم



باز يه داستان جديد 